"کاش ميشد سرنوشت را از سر نوشت"


امروز اومدم تا آخرين مطلبم رو بنويسم. البته اين دفعه صدم که دارم اينا رو مينويسم. و هربار که ميرم وبلاگم رو چک ميکنم ميبينم فقط کلمه خداحافظ رو نشون ميده. نمی دونم من نمی تونستم ببينم يا اين پرشين باز داره قر مياد.


به هرحال يه بار ديگه مينويسمش. آخرش اين پرشين رو از رو ميبرم.


امروز خواستم از همه دوستان خوبم که تو اين مدت منا فراموش نکردند و به وبلاگم سر زدند و با کامنتهای قشنگشون دلمو شاد کردند تشکر کنم.


امروز اومدم واسه خداحافظی البته به قول دوست عزيزم نوشين جون بهتره به جای خداحافظی بگم به اميدديدار.


پس به اميد ديدار....


همين جا از دوستای خوبم قاصدک،‌ سونيا، محمد، حامد، محسن، نوشين،‌ رضا، آرزو، رويا، هاله، علی کوچولووووووو، امير، رومينا و بقيه عزيزانی که متأسفانه الان حضور ذهن ندارم که ازشون اسم ببرم تشکر ميکنم.


به اميد روزی که هيچ دلی شکسته نشه و هيچ ا ميدی نااميد نشه .


شاد، پيروز و موفق باشيد.


دوستان هموطنهای زلزله زدمون رو فراموش نکنيد.


همتون رو دوست دارم.

  
نویسنده : رويا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ دی ،۱۳۸٢

نيومدی

چشـم مـن گــم شـد و تـو پنجره‌ها نيومدی
گـفته بـودم واسـه خـــــاطر خــــــدا نيومدی
 
يکــی گفت شــبای مهتاب بشينم دعا کنم
بـالا رفت دســـتای مـن واسـه دعــا نيومدی
 
دلِ مـن اســير چشمای تـو شد حتی واسه
ايـن کــه ايـن دــيوونه رو کنی رهـــا نيومدی
 
واســه تــو نـوشـته بـودم کـه دلــم ديـــوونته
تــو گـذاشـتی بـه حسـاب يــه خـطا نيومدی
 
يکی گفت اوّل راه ســخت مجـــنونی هنــوز
ســـر گذاشـــتم بــه دل بــــيابـونا نــــيومدی
 
يکی گفت بـــرو واســـه کـــبوترا دونــه بــريز
دلـــــمو ريــــختم واســـه کــــبوترا  نــيومدی
 
ســـبزی زنــدگيمو بستم به غوغــای ضـريح
امـــانت دادم  اونـــو دســت رضــــا نــيومدی
 
نــذرمــو نـوشتمش رو گُـــــلا تــا يـــادم نــره
نــذرا رو يکــی يکــی کـــــردم  ادا  نـــيومدی
 
گـفته بــودم يــه کســــی بــياد بگه آخـرشه
لااقـــــل بــــيا بـــــرای يــه نگــــــا نـــيومدی
 
گفته بــودن بــــيا از عشـق تـو ديــوونه شده
لااقـــل بــــرای خــــــاطر شـــــــفا نـــيومدی
 
آشِــــناتـرين غــــريبه‌ای تـــو قــصّه‌های مـن
مـــنو کُشـتی تــو غــــريبِ آشــــنا نــيومدی
 
ديدمت رد می‌شـدی از کـوچه‌های خـــاطره
التـــماست کــردمــو گـفتم بـــيا، نـــيومدي؟
 
خوبيا تموم می شن می رن يه جا تو خاطره
مـثِ  تــــو  رفـتی  سـراغِ  خــوبيا نـــيومدی
 
نمی‌گم بــيا، اگـــه دوس نــداری بــياي، نـیا
لااقـــــل فقط  بـهـم بگـــــو چــــرا نـــيومدي؟
 
 ****************
  
نویسنده : رويا ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ دی ،۱۳۸٢

زمونه

 
چشمش‌افتادبه‌من‌وهمونی‌که می‌دونی شد
بـــذار راحـــتت کـــنم يـعنی دلـم ديـوونه شد
 
دلِ من کـه عــمری رفـته بـود سراغ زندگيش
بــه بـــيابون زد و دنـــبال چشــاش روونه شد
 
اون تــا ديـــد ديـوونشم ديگــه بهم نگـا نکــرد
عـــاشقيم بـرای رفـتنش، واسش بهونه شد
 
گـــفتم ايـن تـير نگــاتو،‌ تـوی قـلب مــن نــزن
ديگه قـلب مـن واسـه تـيرای اون نشونه شد
 
روزا تـــو خـــــــــيابونا آواره نگـــــــاش شــدم
شــــبا هـــم بـيابونا واسـه غـريبيم خونه شد
 
ديگه مطمئن شد اون که مـن‌گرفتارش شدم
عشق مـن از اونـايی کـه تـا ابد می مونه شد
 
يـه شب امّـا واسه هميشه رفت يه جـای‌دور
چون نگفت کجا می ره، بـاز تقصير زمـونه شد
 
*****************
  
نویسنده : رويا ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ دی ،۱۳۸٢

نگرانی

آســـــمون مـن و تــو يـــه مـــدّته ســيا شده
گـــفتن دُوسِت دارم کـــم شــده،‌کيميا شده
 
اون غروری که گذاشته بوديمش يه جای دِنج
اومــده بــاز تــوی قلب مـن و تــو خـــدا شده
 
رنـگ و رو رفـته شـده خـدافظی حتی سلام
تــو عزيزم،‌ پرکشيده اون به‌جاش شما شده
 
اون حسادتا کـه اوّل طعم عاشقی رو داشت
حـــالا انگـــار ارزشش قــــدِّ يـــه ادعـــا شده
 
اون دسـا کـه داده بوديم توی رويـامون به هم
تــــقصير کــيه نــــميدونم، ‌ولـــی رهـــا شده
 
مـــا قــــرار نـــبود مثِ بــقيه زنـــدگی کـــنيم
چــــرا حــرفامون مثِ تــــــموم آدمــــــا شـده
 
گنبد عشق مــن و تـــو ضـــريحاش طلايی بود
طـــلاها ريـــخته و جــنس گــــنبدا بــــلا شده
 
نکـــنه خــــدا نکـــــرده دل تـــو چه جــور بگـم
کسـی رو يـه جـــــايی ديـده يعنی مبتلا شده
 
مــا رو چشممون زدن، ‌مـا که با هم بد نبوديم
مــا چه تقصيری داريــم کــه قحطی وفـا شده
 
کسی کـه مـراقبِ عــاشقيمون بود همه وقت
حــالا بــه شکسـتن عــهدا بـــی اعــتنا شـده
 
مـن يــه مـــدّته تـــحمل مــی کنم غـصّه‌ها رو
به‌خودم می‌گم شايدراس‌راسی اشتباه شده
 
امّـــا نـــه، ديــــدم کــه عشــق روزای اوّلمـون
رنـگ عــــادتِ بــــــدِ روزا و هـــــــفته‌ها شــده
 
دل مــن دسـتاشو بــرده آســمون اون ور مــاه
چشـــــامم خــــونه امــــنِ ابـــرای دعـــا شده
 
امّا کاش اون‌کسی که ديروز می‌گفت مالِ منه
خــــيلی راحت بگــه کــه ديگــه ازم جدا شده
 
*****************
 
  
نویسنده : رويا ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٢

تا کي...

من تا کــي بــايد بشــينم پاي قــولاي طلائيت
مي دوني چــقد گذشـــته از زمون آشـــنائيت

مــا تـــاکِي بـايد بخونيم واسه همديگه لالايي
کِي مـــيان از ســفرِ دور، روزاي خيلي طلايي

من تــــا کِي بايد نخوابم حتي با ستاره چيدن
انـــگار از مــــا خــيلي دوره، قصّـه بهم رسيدن

آخرين‌وعده‌تو، ديشب، روي‌طاقچمون گذاشتم
امّـــــا راســـتش اشـــتياقِ روزِ اوّلـو نداشـــتم

اوّلين قولت يادت هست که مي ريم کنار دريا
مي خـــورن حســـرتمونو هـمه مـــردمِ دنــــيا

يادته‌اون‌روز‌مي‌گفتي‌مي‌شينيم‌باهم تو قايق
اِنقَدَردوسم‌داري که‌هي بهم مي‌گي شقايق

يادته مي‌گفتي با هم شبا مي ريم زير بارون
اِنقَد عاشق که تموم شه قصّه ليلي‌و مجنون

يادته روزاي اوّل، دنـيا رو واسم مي خواستي
مي‌شه‌تويادت‌نباشه، جونِ‌من‌يادته راستي؟

وعده‌هات روزاي اوّل مــنو برد اون‌ور خورشيد
من‌شدم‌اون‌دختري‌که‌واسه‌تو ‌ستاره مي‌چيد

تو شدي اون که با اسبش اومد از اون وَر ابرا
من‌شدم تشنه‌تشنه، يه‌تابستون‌توي صـحرا

گفته بـودي آسمونو مياري مي دي به دستم
گفته‌بودي‌که‌پشيمون‌نمي‌شم‌واست‌نشستم

گفته بودي با نوازش مي زني موهـامو شونه
گفتي عاشــقي اينه که بگــيرم واسـت بهونه

يادته مي گفتي تنها، قدرمو خودت مي دوني
گفتي که منم نباشم، تو سر‌قولت مي موني

گفتي که بايد تموم‌شه خيلي زود درد جدايي
گفتي ديوونمي امّــا راس بگو حالا کــــجائي؟

تــو که عاشقم نبودي وعده‌هـــا رو چرا دادي؟
تقصير منه که داشتم به چشات چه اعتمادي

پنجره بـــازه و امشب آســمونم بي ستاره‌س
خيلي‌دوست‌داره‌بباره‌چش به راه يه اشاره‌س

آســــمون بــــايد بــــــيادو بشــينه مث يه داور
حق‌بده‌ به‌اون کسي‌که اشتباهاش بوده کمتر

تويي که دوسـم نداشتي چرا اومدي سراغم؟
چرا نگذاشتي همونجور بسوزه بي‌تو چراغم؟

اون‌که‌مابهش‌مي‌گيم‌عشق، عزيزم‌نداره‌ريــشه
اوني‌روکه‌من‌مي‌خواستم‌گم‌شده‌واسه‌هميشه

فهميدم تو اون نبودي، اون به من دروغ نمي گه
اون تــوي رويـاش نداره غـير من يه عشـق ديگه

نمي ذاره عاشـــقي رو اون واسـه بعدا" و فــردا
اون‌مي‌گه‌هرشب‌نباشي‌پيشِ‌ من‌اون شب يلدا

امّــا تـو يه گل آوردي با يه عشقي دادي دستم
کــه منم به حرمت اون تا حالا واسـت نشستم

عـــمر اون گل که تموم شد حرفاي تو هم پريدن
رفــتن و بعد دويــــدن به يکــــي ديـگه رســـيدن

بعد از اون زدم به عشـــقت رنگ نارنجيِ عـادت
تـــا خـــدا نـکرده بـعدا" نـکنم بـه اون حســــادت

خلاصــه شــدن فراموش قــولاي تو خيلي راحت
بيــا اين قصّــه تلخـو پــاک کنيم زود ســـر فرصت

واســـه نــامه جــوابي نمي خـوام نمي پــــذيرم
يــاد اون روزات نيفتي ديگه از دســـت تو سـيرم

خــيلي وقـــتا واســــه قــولات روزارو بهونه کـردي
ســــــالاي قــــــرناي بعدو از الان نشـــونه کــردي

گفتي مـــا بـــــايد بســـازيم از گُلاي رازقي قصـر
گفتي اون نيمه تمومه، اون روز پائيزي، اون عصر

حـــالا تابســتونه انگار شــــايدم موندي تو پــاييز
حواس تـــو پيش من نيس چقَدَر زرد و غم‌انـــگيز

نه‌نياز به‌سرزنش‌نيس، برو هرجا که دلت‌خواست
دريغ از يــه نــامه خــوب، دريغ از يـه وعده راست

جواب خشـــم تـــو دادم هميشــه با مِهر و خنده
امّــــا يـــاد گــرفتم اون کس که بَده مي‌شه برنده

تـــا همين حالاي حالا پـــاي وعده‌هـات نشستم
آخـــرين جمله نـــامه، بــــرو من عهد و شکستم

  
نویسنده : رويا ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٢

با احترام

دوس دارم از شـــــما بـگم، ببخشــيدا جســـــارته
اگـــه بـــــگم شـــــما گُليد، کـــــه مــــــايه خجالته

يــه بســــته نـاقابله، پيشــــکش چشماي شــما
پس مي‌فرستين مي دونم، دل مثِ کارت دعــوته

مـــنتظر يــه فــــــرصتم حــــضوري خــدمت بـرسم
خــيلي ببخشيدا ولــي، ســــرِ شـــما کي خلوته

از دل رســــوام مـي دونم، ايراد فراوون مي گيريد
خـــــــاکش ولـــي تـَـــبرُّکه، مــــال غـماي غـــربته

اين جـور نبودم به خدا، واسه خودم کسي بودم
دوره شوق هـــرکسي، خوب مي دونيد يه مــدته

قرار بودش که من ديگه عاشق هيچ کسي نشم
نمي دونم اسمش چيه، يا وسوسست ياقسمته

راحت بگم اون دلي که خودش يه روز يه خونه بود
چشــش بــــه دنـــــبال شــــماس، منتظر مـــرمته

تــــــو آرزوي کشــف ايـن يــــه راز زيــــبا مي مونم
چــــــرا هميشه بعد عشـــق، دلا اســــير عــادته؟

شــــما بـا من موافقيد؟ عاشق اگه عاشق باشه
خوب مي دونه که عاشقي، قشنگ ترين اسارته

يــــه جـــا يکي نــوشته بود، اوج مــقام عـاشقي
بــــه جــــرُأتِ بوســــــــيدنه، بـــه مـدت حســادته

شـــــرايط ديــــوونگي، يـکي دوتا نيست به خـدا
زيـــــــاده امــــــا اولـــــش کــــــاراي ضــد ســـنته

هميشه‌تا اون‌که‌مي‌خواي،يه‌دريادرد و فاصلست
ولـــي مهم نـــرفتــن و مـــوندن ســـر رفـــــــاقته

يـــه چيـزي قلب عاشقو بدجوري آتيش مي زنه
معلومه، بــودن با کســـي کـــه تفريحش خيانته

خـــونه مـــا تـــا خونتون، اِنـقَدرا دور نيس وليکن
مشـــــکل و درد مـــــــا دوتــــا، نداشتن سعادته

يه‌شب‌نمي‌دونم‌چي‌شد،رد ‌شديد‌از‌تو خوابِ من
از اون به‌بعد همش مي‌گم،خوابم يه جور عبادته

تـصــــوّرش خُـب مشکله، که ما کنار هم باشيم
نـمي رســيم به همديگه، تلـــخه ولي حــقيقته

خلاصه دوس دارم بــــيام حضوري صحبت بکنيم
هـــــر روزي که شما بگيد، هر زموني که فرصته

اگــه خدا نخواست بيام واسه هميشه پيشتون
يـــه دونــه عکس بهم بديد، اگر چه کلّي زحمته

چي کار کنم واســه من و امثال من که عاشقن
ديــوونه شما مي شن، عکسم خودش غنيمته

امـــضا کــنم يــا نکـــنم واســه شما فرقي داره؟
بــه ديــوونه کـه نــه بگــيد، فــکر مي کنه قيامته

  
نویسنده : رويا ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٢

ماه من غصه نخور

مـــاه مـن غــصه نـخور زنـدگي جــذر و ‌مـد داره
دنــــيامـون يـــه عـــــالمه، آدم خــوب و بـد داره

ماهِ‌ُ من غصه نخور همه کـه دشـمن نمي شن
هــــمه کـه پــــر ترک مــث تـو و مــن نمي شن

مــاه مــن غــصه نـخور مــــثل مــــاها فـــــراوونه
خيلي کم پيدا مي‌شه کسـي رو حرفش بمونه

مــاه مـن غــصه نـخور، گــــريه پــــــــناه آدماس
تـــر و تــــازه مـوندن گـل،‌ مال اشک شـبنماس

مــاه مـن غـصه نخور، زندگي خوب داره‌و زشت
خـــدا رو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت

مـــاه مـن غـصه نـخور، پــنجره‌مون بــازه هــنوز
بـــاغـچه‌مون غــرق گـلاي عــاشق نــازه هــنوز

ماه من غـصه نخور،باز داره فصل سيب مي‌شه
مي‌دونم گــاهي آدم،‌ تو وطـنش غريب مي‌شه

مــاه مـن غـصه نـخور،‌ مـــاها کــه تب نمي‌کنن
مــاها کـــــه از آدمـــــــا کــمک طـــلب نمي‌کنن

مــاه مـن غـصه نـخور،‌ شــمدونـــيا صــورتي ان
دلايــي کــه بشـکنن چون عـاشقن قـيمتي ان

ماه من غصه نخور، سبک مي‌شي بـارون بياد
تــوي عــاشقي بــايد نترســيد از کـــم و زيــــاد

مـاه مـن غـصه نـخور، خـــاطره‌ هـــامون کودکن
تــوي ايـن قـــــصه دلا يـه وقـــــتايي عـروســکن

مــاه مــن غـصه نـخور،‌ بـازي زمين خوردن داره
کــــار دنـــــــيا هــــمينه،‌ تـــــولد و مــــردن داره

مــاه مـن غـصه نـخور، تــاب بـــازي افتادن داره
زنـــدگي شــکستن و دوبــــاره دل دادن داره

مــاه مـن غـصه نـخور، گــــلا مـــيان عــيادتت
بـــه نــتيجه مـــي‌رسه آخــــــر يـه روز عــبادتت

مـاه مـن غـصه نـخور، خــيليا تـــنهان مـث تـــو
خــيليا بـا زخـماي عـاشـقي آشنان، مـث تـــو

مـاه مـن غـصه نـخور، زنــدگي بي‌غم نمي‌شه
اوني کـه غـــصه نداشــته بـاشـه، آدم نمي‌شه

مـاه مـن غـصه نخور، حـــــافظ واست وا مي‌کنم
شـــعراشـو مي‌خـونـم و تــــو رو مـــداوا مي‌کنم

مـاه مـن غـصه نـخور، دنــــــــيا رو بسپار به خدا
هـــردومون دعـــــا کنيم، تــو هم جـدا، منم جدا

  
نویسنده : رويا ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آذر ،۱۳۸٢

مرور

فـــرصت خـوبيه شب،‌ کـه بشينيم دعــا کــنيم
نـــــــيازا و نــــــــذراي نـــــــداده رو ادا کـــــنيم

هــــرچـي کـرديم و نکـرديم بنويسيمش يه جا
سه چهار روز ديگــه، يـه بـــار بهش نگـا کـنيم

دلامــــــون بــدجــور اسـيرِ عـصر آهـني شــدن
واســه زخــم ايــن غــريبي طلب شــفا کــنيم

آخه کي فکرش و مي‌کرد مائي که باهم بوديم
تــو روزاي بي کسي دست همو رهــــا کــنيم

غــصّه‌هاي خــــيليا ســـر مي‌کشه به آسمون
دو ســه تــا درد و که شـــايد بـتونيم دوا کـنيم

مـا از اون دو بيتِ سعدي که بلد بوديم يه عمر
چي مي دونيم به جـز ايـنکه کمي ادّعــا کنيم

مــــهربوني هـــــميشه نــمي مونه، امــــــانته
نکــــــنه تـــو حــفظ ايــن امــــانتا خـــطا کــنيم

پــــائيز از راه برسه غـنچه‌ها سردشون ميشه
گلدونا رو ديــگه کم کم تــو خــونه صــدا کــنيم

چي بوديم، چي کرديم و فـردا چي بايد بکنيم
فکــــــري‌ام بــــراي جـــبران گــذشته ها کـنيم

بـــدي‌ها رو بســپريم دست فـرامـوشي و بعد
مثِ يـه قـاضي خوب، خـــوبيا رو جــــدا کــنيم

بـــذاريـــم هــمه شـبا خـــواب شقايق بـبينن
هـــمه ايــن کــارا رو بــايد مــن و شـما کــنيم

دنيامون ميشه بهشت‌و ما همه فرشته‌ايم
اگــه بــه تــــمام اين قــافيه ها، وفـــا کنيم
  
نویسنده : رويا ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢

من از خدامه ...

بـه مـن نـگا کـن واســه يه لـــــحظه

نگات به صــــــدتا آســمون مي ارزه


نگا کني رويـاهـــا رنگي مي‌شــــن

ستاره ها به چه قشنگي مي شن


من از خـــدامه بکشـــم نـــــــــازتـو

تــا بشـــــنوم يــه لــــــــحظه آواز تـو


مـن از خـــــــــدامه پيـش تـو بــمونم

جــواب حـــرفــــــــاتـو خــودم بخــونم


مــن از خــــــدامــه بـــمونم ديــوونـت

ســـر بــــذارم رو شــهر اَمنِ شــــونت


مــن از خـــــــــــدامه بــــموني کــنارم

مــن کــه بـه جـز تــو کســـي رو ندارم


مــن از خــــــــدامه کــه نــباشــه دوري

فقط دلـــــم مي‌خواد بگي چه جــــوري


مــن از خـــــــدامه کــه يه روز دعــامون

بــــره تـو آســمون پيــش خـــــــدامــون


يـــه جشــن نـقـــــره اي بــا هم بگيريم

بـــه عشق اين کـه هــــردومون اسيريم


بـــه عشـــــق اين کـه بعد اون همه درد

خـــدا يــه بـار نگاهي هم بـه مـــــــا کرد


  
نویسنده : رويا ; ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٢

تا نباشی...

تا نباشی


با ســیمِ نازِ مژه‌هات يه عُمــر گيتـــار می‌زنم


نگاهِ‌ تـو کـوک نکنی من خودمــــو دار می زنم


 


چشــات اگـــه روپنجـره‌م طرح ســتاره نزنــن


دست‌خودم نيست دلمو به در و ديوار می‌زنم


 


تو نباشی من مثِ اون دخترکی که گمشده


گوشـه کوچه می‌شينم از غم تو زار می‌زنم


رويا

  
نویسنده : رويا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٢

دروغ می گن...

سلام ،‌سلام، سلام ...
وای که چقدر دلم گرفته
الان ساعت۲۲:۳۰ دقيقه پنجشنبه شب هستش. توی اتاقم تنها نشستم.
وای که چقدر دلم گرفته
اومدم رو نت،‌ مسنجرم رو باز کردم ولی متأسفانه هيچکدوم از دوستام آن لاين نبودند
به نظر شما تو اين دنيا عشق و وفا واقعا" وجود داره؟

دروغ می گن

شــايد اشــتباهه امّــا عاشـقا دروغ می گن

آدمــــای مهـربـون و بــاوفــا دروغ می گن

 

اونـا کـه می گن کـه تـا هميشــه ديوونتونن

بـذا بی پرده بگم که به شــما دروغ می گن

 

اونـا کـه می‌آن به اين بهونه ها،‌ که اومدن

از‌توی شهرِ قشـنگِ قصّه‌ها، دروغ می گن

 

اونــا کـه فـدات بشـم‌‌‌‌‌‌‌‌ تکيه کلامشون شده

بــه تـموم آسـمونا، به خــدا دروغ می گن

 

اونـا که با قسـم و آيه می خوان بهت بگن

تا قيامت نمی شن ازت جدا، دروغ می گن

 

دروغ ميگن،‌ بخدا همشون دروغ می گن
  
نویسنده : رويا ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢

ببخشيد

به تـــــو اون شـــب يه حـــرف اتــــــفاقي
زدم بـــــــــازم شکســـت برگ اقـــــــاقي

شـــــايد روح ودلِ تـــــــــو مثـــــل بــــرگن
شـــــايد حـــرفـــاي مـــن گاهــي تـگرگن

اگــــه بــــــــرگا بـــــــــرنـــجن از تگـــــرگا
تـــــو بـــاغـــــــا زود ميـــاد پاييــز مـــــرگا

نـــوشــتي نـــــــــامـــه تـــــــــو آخــــرينه
نــمي خواد چشـــمِ تــــو مــــن رو ببينه

نـــوشــتي اون روزاي خــــوب گـذشــتن
نـــوشــتي رفتـــن امّـــــــا بـــــرنگشــتن

زدي رو عــــاشــــقيمون مـــــهر بــــاطل
ولـــــي حــافظ ميـــگه افـــتاده مشـــکل

حـــالا من مي نويســم بـــه تــو ساقي
بـــــه تــــو اي رنـــگ بـــرگـــاي اقـــاقي

تـــــــمام آدمـــــــــا کــــه رنـــــگارنــــگن
چــه زشــتن چــه بــدند و چــه قشنگن

اگـــــه دنــــــــــيا رو هــــم پيشـم بيارن
بــــگن جــــز مــن کسـي رودوس ندارن

اگــــه هــرچـــي ســتاره هــس بچينن
منـــو هــرجـــوري که خواســــتم ببينن

بـــه جــاي خــواستن چند روزي فرصت
بـــه جــاي گـــفتن پــاسـخ بــه دعــوت

مــي شينم پـــــاي حــــرفــاي طلائيت
هـــمون حــــــــرفــــاي روز آشــنائـــيت

هـــمون حــرفـــا که قفـلا رو شکستن
مـث شـــبنم رو قــــلب مــن نشستن

کسي رو که شبي بوســـــيده باشي
مــــگه مي شه ازش رنـــجيده باشي

تــــــو تنــــــها انتـــــــخاب عــــاشقونه
بـــــــــراي زنــــــدگي تنــــــها بــــهونه

صـــدات رنـــگ شـــقايق رنگ بـــارون
فقط مي‌رنجي ازمــــن خيــلي آسون

مـــجازات دل مــــن دســت رد نيــس
آخــــه بــــودن با گلـــها رو بـلد نيــس

بــــگو بـــازم مي‌شي مــثل هميشه
نــــگو سـخته،‌ نــــگو ديـــگه نميشـه

بـــــکش خـــط روي متـــن زردنــامـــه
بـــــذار بــازم بــــديـم راهـــــو ادامـــه

نــــگاتـــــــو بــه همـه دنــــيا نمي‌دم
تــــو دنــــيا هم نـــگاتو جـــا نمي دم

قســــــم به هرچي بـــارون شــديده
بـــه هـــرچــي بـي پـــناه و نــاامـيده

تــــو کــه قـلبت مـــث بــــرفـا سفيده
نــــــرنــج از مـــن آخـــه از تــو بــعيده

نــوشتن همچي کار سـاده‌اي نيــس
دلــــم امّــــــــا دل آمـــــاده اي نيــس

خــــلاصه تـــا زمــوني که تو هستي
نمي‌دم دســـتمو هـــرگـز به دستي

ديــگه اشکام توي چشمم درخشيد
دُوسِت دارم نرنج از من ببخشيد   
نویسنده : رويا ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

گاهي...

گاهي احساس مي کني با وجود همه چيز،
هيچ چيز نداري، گاهي ميان آشناهاي قديمي
نشسته‌اي،‌ اما باز هم غريبه اي.
بعضي وقت‌ها مي دانـــــــــي دلت پر است،
اما جايي را سراغ نداري که غصـــــــــه‌هـايت را
بازگو کني.
گـــــــاهي وقت‌ها حتي ديوارهاي اتاقت هم
از دست تو خسته شده اند و ديـــــــــــگر طاقت
شنيدن حرفهــــــــــاي پراز اندوه تو را ندارند. آن
وقت است که چشــــــــم‌هايت به يکباره هواي
باريدن مي کند.

ديشب براي من از آن گاهي وقت‌ها بود...
  
نویسنده : رويا ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢

رسيدن به اين سايه سار ساده نبود!

روزگاري رازِ زيبايي زنبق ها را نمي دانستم!
دستم به دستگيره دل سپردن نمي رسيد!
چشم چکامه هايم ضعيف بود!
پس با عينکِ عشق به آسمان نگاه کردم!
به باغ و بلوغِ بوسه و بي حصاريِ آواز!
به پولکِ‌ سرخ ماهي تُنگ!
به چهره ام در آينه تَرَک دار!
نگاه کردم و دانستم!
دانستم که جهان،
کوچکتر از کُره درسِ جغرافيِ دبستان است!
دانستم که کليدِ تمام قفلهاي ناگشوده دنيا،
همه اين سالها در جيب من بود و بي خبر بودم!
دانستم که مي شود با يک چوب کبريت،
خورشيدِ عظيمي را در آسمان روشن کرد!
دانستم که گذشتن از گناهِ روزگار آسان است!
بخشيدنِ خشمِ شعله بر پَرِ پروانه
و آمرزشِ زنبورهاي گزنده عسل آسان است!
حالا از پَس همين عينک به زندگي نگاه مي کنم!
در پَسِ همين عينک چشم به راهِ تو مي مانم!
در پسِ همين عينک مي گريم
و روزي،
در پَسِ همين عينک خواهم مُرد!
آي!
قاريانِ خاموشِ گريه هاي من!
ديگر از دوريِ دستها و ستاره ها زاري نکنيد!
من در تب و تابِ اين ترانه هاي تنهايي،
به جاي تمامِ شما گريه کرده ام!
  
نویسنده : رويا ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

حال ما

سلام
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
که مردم به آن شادمانیِ بی سبب می گویند
با این همه ... عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی درمان !

تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خواب های ما سالِ پربارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وَهله ، گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیهِ شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ... هی بخند !

بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است ، من پیر خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه
یک دسته کبوتر سپید
از فرازِ کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد

یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟

نه ... عزیزم !
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور مکن !

  
نویسنده : رويا ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢

به قاريان مغموم گريه ها!

ميخواستم شادمانتان کنم!
هميشه به روي رفتارتان خنديدم!
در تمامِ عکسهاي يادگاري لبخند زدم!
اما چه کنم که شعر،
حقيقتِ تلخي بود!
حقيقتِ‌تلخِ‌ تزلزلِ بغض
و تحمل حزن!
نه جايي براي ته مانده تبسم هاي من داشت،
نه مجالي براي رويشِ شادي!
من مي دانستم که هر حرفي حرف مي آورد!
مي دانستم که فرياد را نمي شود زمزمه کرد!
حالا سرم را بالا مي گيرم و از کنارِ سايه ام مي گذرم!
حالا در همين اتاقِ‌دربسته،
برصندليِ کوچکم مي ايستم
و رو به ديوارها فرياد مي زنم:
((من شاعرم!))
(و اين دروغ دلنشيني ست!
که به قدرِ اَرزَني هم شاعر نبوده ام!)
حالا به هر عابري که در خيابان از کنارم گذشت
کتابي مي دهم!
مي دانم که ديوانه ام مي خوانند!
مي دانم که به خطوطِ دَرهمِ خوابهايم مي خندند!
مي دانم که کسي مدالي بر سينه ام نخواهد زد!
اما يادتان باشد!
فردا در باره‌‌‌ي همين دلبستگي‌هاي ساده
قضاوت خواهيد کرد!
يادتان باشد!
  
نویسنده : رويا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٢

نميدانم چرا...

نمي دانم چرا وقتي تو را ميبينم قلبم بيقراري ميکند؟
نمي دانم چرا وقتي صدايت رو مي شنوم آشفته و سرمست مي شوم؟
نمي دانم چرا نگاه تو، نگاه ملکوتي تو مرا خراب و پريشان مي کند؟
نمي دانم چرا وقتي تو خاموش هستي، حملگي اصواب براي من نامفهوم مي شوند؟
نمي دانم چرا تنها به اميد ديدار تو، از خلوتکده خويش بيرون مي شوم؟

راستي چرا جز نام تو چيزي بر لب ندارم؟!!!
چرا دلم مي خواهد هميشه با تو باشم؟!

چرا وقتي چشمانم را فرو مي بندم جز صورت پريده رنگ تو، آن چهره زيبا و شوق انگيز که معلوم نيست براي چه و به چه ترتيب مطلع آرزوهاي من گشته است، چيزي نمي بينم؟!

چند روزي است که به زندگاني تازه و اسرارآميزي قدم گذارده ام به يک زندگاني عجيبي که تارو پودش را آرزوهاي درهم و نامفهوم، اضطرابات و هيجانات بيمورد، غم ها و شاديهاي متراکم و بيدليل و بيم و اميدهاي کودکانه و پرحلاوت، سازمان داده اند.

مثل اينست که چيزي را گم کرده ام و هميشه منتظر چيزي هستم که خودم هم نمي دانم چيست؟

بلا اراده آه ميکشم! شبها بيخود به ماه نگاه ميکنم! ...
ساعتهاي متمادي کنار گلها مي نشينم!...
دلم مي خواهد کاغذها را سياه کنم!
هم خوشحالم و هم بدحال!
هم راضي هستم و هم ناراضي!
همه چيز عوض شده!...

اصلا" بکلي آدم ديگري شده ام.
يواش يواش اختيار خودم هم از دستم دررفته است!
اگر هفته اي صداي تو را نشنوم با همه سرجنگ پيدا مي کنم.
بهيچ قيمت نمي توانم بفهمم که چرا اينجور شده ام!
هرچه فکر ميکنم عقلم بجائي نمي رسد!

مي گويند عشق هم شيرين است و هم تلخ،‌
هم زنده مي کند و هم مي کشد،
هم آرامش مي بخشد و هم ملتهب مي کند.


لابد آنچه در اين چند روزه زندگي مرا از تعادل و توازون هميشگي خودش خارج ساخته است همين عروس زيباي آفرينش است.

بنده که اينجور تصور مي کنم. شما چطور؟!


  
نویسنده : رويا ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٢

قول مي دهم!

به نقطه‌اي نامعلوم که خيره مي شوي،
تمامِ ستاره هاي آسمان
برسرم شهاب مي شوند!
بيا لحظه اي به طعمِ شيرِ مادرانمان بينديشيم!
به سَر به راهيِ سايه هاي همسايه!
به کوچ کبوتر،
به فشفشه هاي خاموش،
به وَنگ ونگِ نخست و بَنگ بنگِ آخرين...
هر دو سويِ چوبِ زندگي خيسِ گريه است!
فرقي ميان زادنِ نوزاد و پاره کردنِ پيله و رسيدن سيبها نيست!
کَسي صداي پروانه ها را نمي شنود،
وقتي با سوزنِ تَه گِرد
به صليبشان مي کشند!
کسي گريه درخت را
به وقتِ چيدنِ سيبهايش نمي بيند!
ولي يک روز،
يک روزِ خدا
چشمها بيدار و گوشها شنوا مي شوند،
هيچ دستي براي شکار پروانه ها تور نمي بافد،
سيبهاي رسيده از درخت مي افتند
و تو ديگر،
به آن نقطه تارِ نامعلوم،
خيره نمي شوي!
  
نویسنده : رويا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

 

سلام، سلام، سلام خوبيد عزيزان
از همتون ممنونم که تو اين مدت که من نبودم فراموشم نکرديد و با کامنتهاي زيباتون يادي از من کرديد. انشاا... سرفرصت به همتون سر ميزنم.
يک دنيا تشکر
اين شعر تقديم به شما خوبان:

تويي پرواز يه رويا، تو حصار تنگ سينه
تو همون عشقي که هيچکس، مثل من تورو نديده
تويي اوج يه ترانه، تو صداي خاکي من
تويي آغاز يه پايان، تو هواي دل بريدن
تو همون سکوت تلخي که شکستنش محاله
با تو و روح نجيبت، غم و بي کسي محاله
تويي پيوند دو همزاد، تو حجاب خواب و رويا
تويي اون قلب شکسته، تو هجوم غم دريا
تويي اون يار صميمي که دلم داره هواشو
مي شنوم تو بي کسي هام، ناله و عشق و صداشو
  
نویسنده : رويا ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

اين حرفها رو کجا بزنم؟

شير آشپزخانه خانه ما چکه مي کند
و من از صداي مداومِ قطره ها خوابم نمي برد!
همين بهتر!
دو هفته تمام است،
که حتي به خوابم نيامده اي!
وقتي خانه خوابها
از رَد پاي روياي تو خالي باشند،
ديگر به کفرِ ابليس هم نمي ارزد!
باز گُلي به جمال هر چه بيداري بي دليل!
مي توانم در اين بيداري،
به مسائل مهمتري بينديشم!
مي توانم حرفهاي بهتري بزنم!
بايد حرفهايم آنقدر محکم باشند،
که بعدها
بتوانم رويشان بايستم!
حرفهاي حساب!
که هرگز بي جواب نيستند!
نبوده اند!
اصلا" مي توانم کمي گريه کنم!
براي مرد زرد پوشِ پارکِ "رفتگر"
که سالهاست،
سبيلش را گم کرده است!
براي کودکانِ گلفروش بزرگراهِ ونک،
که هر سال
دو برابر مي شوند!
براي بچه گربه هايي که سه روزِ تمام است،
در موتورخانه خانه همسايه ناله مي کنند!
براي مادرشان،
که مش رمضان،
- سوپر محله ما-
چهار روزِ پيش جنازه لهيده اش را
با چرخ دستي خود برد!
براي خودم که مدتهاست،
صداي تو را نشنيده ام!
براي غزالک غمگيني که يک شب،
در پَسِ تپه هاي پرسه و پرسش ناپديد شد!
براي تمامِ کتابهاي ناتمامِ هدايت!
براي شادماني شاملو،
در آستانه آخرين در!

برگرد!

  
نویسنده : رويا ; ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٢

← صفحه بعد